جایی که نمیتوان نامش را برد: یک روز با زنانی که خودشان خط قرمز شده اند

عکس تزئینی است

اصفهان، دریا قدرتی پور– صدای مهیب بسته شدن در مرکز نگهداری زنان ویژه حائلی می شود بین تو و آنهایی که خودشان خط قرمز شده اند. اینجا مرکزی در دل شهر است، جایی که به دلیل برخی محدودیت ها نمی توان نامی از آن برد و نه از زنانی که اینجا سال ها و شاید ماه ها زندگی کرده اند . «دخترم ۲ سال پیش مرد. همان موقع خودم هم مردم.» عالیه می گوید. چشمان پف کرده اش خیره می شود به زخم دیوار . دیوار سفید دل زده است. اسم واقعی اش معصومه است. اما توی کار، عالیه صدایش می زنند. زیر آنهمه رنگ، دختر ۲۰ ساله ساده ای است که به اندازه ۵۰ سال بزرگ شده، در شکاف بین رفتن از خانه تا خیابان. او حالا خیلی چیزها را تجربه کرده از مواد مخدر تا هم خوابگی و بی پولی و درآمد زیاد، خوابیدن در پارک و توالت ها و خانه های مجلل و زیبا.

گریه معصومه بند نمی آید. سکوت های چند ثانیه ای را، هق هق فروخورده ای پاره می کند. معصومه هنوز از آوار درهم پیچیده خاطرات روزهایی می گوید که اولین لبخند دخترش را دیده:«بهش می گفتن حرومزاده، برای من اما معنیش می شد عشق.انگشت هایش چسبیده به هم بود سفید شده بود و لاغر. توی بغلم انگار چیزی گلوله شده بود. سرد و سفت و بی حرکت. باورم نمی شد. اسمش را گذاشته بودم امید. می خواستم امیدم باشد. می خواستم….»سکوت تمامی اتاق را می بلعد و هر بار هق هقی مثل یک عطسه کوتاه جایش را می گیرد.

«روزی که رفت دیگر امیدم رفته بود چیزی برای از دست دادن نداشتم. می خواستم از همه انتقام بگیرم.» عالیه زیباست، مثل روزهای قبل از سرمازدگی زندگیش. قبل از اینکه مچاله شود زیر دست و پای اشکان:«خاطره اولین تجربه جنسی را از ۱۳ سالگی تجربه کردم. همان روزی که به خاطر راحت شدن از کتک های عموها از خانه فرار کردم. توی اولین اتوبوس واحد نشستم . بعد روی سی و سه پل بودم که پسری آمد کنارم نشست . خوش قد و بالا بود تو چشم من . با شلوار شیش ترک . اونروزا مد بود یا شایدم من دوست داشتم .» یادش نمی آید. بیشتر ازهمه این جزییات، تعویض روغنی را یادش می آید که اولین نشئگی اش را تجربه کرده:« کثیف بود و همه جا سیاه، بعد همه جا سفید شد، بعد انگار خون دیدم. انگار هزار سال پیش را مرور می کند که عین پرده سینما از جلویش رد می شود.

 

بعد از سه ماه خسته شدم. از آنهمه روغن و سیاهی فرار کردم. دوباره توی توالت ها و پارک ها می خوابیدم این بار ترس از اینکه عموهایم مرا ببینند بیشتر بود. شاید یکی دو روزی آواره بودم تا با دختری آشنا شدم. اول به بالاشهری ها می خورد، این آشنایی خوب بود توی خانه ای مجلل بودم که از بوی روغن خبری نبود.

 

«روزهای بعدی فقط رنگی بود. مواد که می زدم می رفتم توی دنیای رنگی . لذت داشت . سه ماه آنجا بودم. زندانی شدم توی یه چاردیواری که به بوی روغن سوخته اش عادت کرده بودم.  بعضی وقت ها که نمی خواستم، یا دندانم شکسته بود یا لبم پر از خون می شد. »

سعی می کند با نوک ناخنهایش روی میز چوبی حکاکی کند. با وسواس و دقت پوست قهوه ای رنگ میز زیر زخمه های ناخن های معصومه کنده می شود:« میشه دیگه حرف نزنم». نگاه مددکار نمی گذارد جمله اش تمام شود، زبان اشاره به او می گوید که ادامه دهد:« بعد از سه ماه خسته شدم. از آنهمه روغن و سیاهی فرار کردم. دوباره توی توالت ها و پارک ها می خوابیدم این بار ترس از اینکه عموهایم مرا ببینند بیشتر بود. شاید یکی دو روزی آواره بودم تا با دختری آشنا شدم. اول به بالاشهری ها می خورد، این آشنایی خوب بود توی خانه ای مجلل بودم که از بوی روغن خبری نبود. به من پیشنهاد مشروب داد. هیچ وقت نخورده بودم . گفتم دوست ندارم . گفت با آبمیوه قاطی می کند تا خوشمزه شود. مشروب را خوردم و خوابم برد.وقتی بیدار شدم تاریک شده بود، چند تا مرد دو رو برم بودند، از آن روز توی پول غرق شده بودم و بد هم نبود. زندگی سگی تمام شده بود اما خب زندگی دیگری بود که برای من چندان لذتی نداشت. یک سالی بود که توی خانه مریم ماندم و بعد از آن باز هم فرار کردم و راهی خیابان شدم. چند روزی بود که توی یا پارک می خوابیدم که گرفتار شدم و چند روزی توی بهزیستی ماندم و بعد تحویلم دادند به خانواده . شرایط اما سخت تر بود، بعد از اینهمه روز نه مادرم مرا قبول می کرد و نه عموها، حالا توی یک اتاق زندانی شده بودم و فقط به من آب و غذا می دادند. زیاد نگذشت که مادرم را زدم و باز فرار کردم. بچه ام را توی زمستان به دنیا آوردم. سرد بود و یخبندان. بچه ام مرد. هنوز چشماش یادمه. دستای صورتیش. امیدم که رفت….»

بغض دست می اندازد زیر گلویش، سرخ می شود. مددکار با اکراه می گوید پاشو برو پاشو برو ، حالا اشک تمساح نمی خواد بریزی.

بلند می شود و دختر را بدرقه می کند. بعد زیر لب می گوید: «شما را چه به عشق و عاطفه. تُف» .کلمه آخرش را سنگین و پررنگ تر از دهانش می اندازد بیرون.

تا نفر بعدی حدود ۵ دقیقه فاصله می افتد. زن ها جمع شده اند پشت شیشه های مات که رد حاشیه دارشان کمی از فضای درون را ناملموس نشان می دهد. انگار هزاران چشم سیاه پشت درهای بسته نگاهت می کنند. حس گناه یک آن دست از سرت برنمی دارد. فریاد مددکار است که به پچ پچه ها سکوت را تحمیل می کند. چشم ها پراکنده می شوند و هر کدام می روند سراغ کارشان ،

شیرین که نگاهش از همه تلخ تر است، سلام نصفه ای از زیر زبانش سُر می خورد و چشم های تیله ای اش تکیه می دهد، به نقطه ای مبهم. از هفت ماه پیش اینجاست با ناس و شیشه و گل خوب آشنا است. زن ۲۵ ساله ای که به ۴۰ ساله ها می خورد. اولین بار فقط ۱۹ ساله بوده که طعم خیابان را چشیده و بعد از آن یاد گرفته که برای هر همخوابگی می تواند پول طلب کند.

اولین درآمدش را واضح توی ذهنش بایگانی کرده:« اولین پولی که گرفتم رفتم برای خودم یه مانتوی ۱۰۰ تومانی خریدم، حس پولدار بودن خیلی عجیب و غریب بود ، قبل از آن یک ۵ تومنی توی جیبم نبود. نه ننه درست و حسابی داشتیم نه بابای پولدار. »

راحت حرف می زند و زندگی قبل از اولین لغزشش را با جزییات کامل می گوید. جوری حرف می زند که مددکار او را واردار به سکوت می کند:« خب بسه » لحن مددکار، افکار شیرین را پاره می کند، به تته پته می افتد و ساکت می شود. این بار در تمثال زنی که صورتش سنگی شده باز به شکم برآمده دیوار زل می زند.

 

یکی از همونا دلش می خواست سیگارشو اینجوری خاموش کنه. لامصب دلش می خواست انگار زجر بده . مشتری ثابتم بود خوب پول می داد، کله گنده بود و زودم جیم می شد.

 

اولین بار که حامله شدی کی بود؟

– یادم نیست. بعد سه بار سقط کردن یادم نیست اولین بار کی بود، ولی یادمه با دوستم رفتیم مطب یه دکتری . خب غیر مجاز بود، مردم و زنده شدم، بعدش عفونت دست از سرم برنداشت. درد اومد سراغم. تا خیلی وقت بعدش . یادم نیست. شب و روزم یکی شده بود.

ازگفته هایش و خاطراتی که به یاد می آورد به این نتیجه تلخ می رسی که دوره فعالیتش به سر آمده است.از  یاد آوری خاطراتش در همخوابگی با یک وکیل ، یک فوتبالیست معروف و  آدم هایی با این وزن و مقام.

روزانه چند مشتری داشتی ؟

– (لبخند می زند) بین ۲۰ تا ۳۰ نفر به من زنگ می زدند. خب بعضی وقتا کم یا زیاد. مشتری زیاده. البته تا وقتی جوان و زیبایی .

جوان است و زیبا. مثل قرص ماه، اما دندانهایش سیاه شده، بین آنهمه زیبایی وصله ناجوری است که با هر لبخندی توی ذوق می زند. قیمتم بیشتر از همه بود. وقتی این را می گوید زیر چشمی به مددکار که چشم هایش غرش می کنند نگاه می کند:« خیلی ها پولم را خوردند، از دست خیلی ها کتک خوردم، خیلی وقت ها خطرناک بود».

نمی ترسیدی به خانه هایشان می رفتی؟

– خب چرا؛ اما کم کم عادی میشه برات. اعتماد می کنی و خودتو به خدا می سپاری.

هوا انگار دم کرده و روی سینه ات فشار می آرود، وقتی که می گوید: بعضی هاشان سن پدرمو داشتن، بعضی پیرترم بودن سن بابا بزرگم . می خندد و باز با زیرکی به مددکار نگاه ریزی می اندازد و همینطور که دستهایش را تکان می دهد جای تاول قهوه ای رنگ کهنه ای روی دستهایش به چشم می آید.

جای سیگاره؟

– آره . یکی از همونا دلش می خواست سیگارشو اینجوری خاموش کنه. لامصب دلش می خواست انگار زجر بده . مشتری ثابتم بود خوب پول می داد، کله گنده بود و زودم جیم می شد.

نفر بعدی خدیجه است. یکی دو سالی هست که توی مرکز قالی بافی یاد گرفته . سه تا بچه دارد و مسن تر از بقیه است . بچه هایش هر کدام به یکی از برادرها و خواهرهایش سپرده شده اند و او ۵ سالی می شود از هیچکدامشان خبر ندارد. وقتی می خواهد در یک جمله زندگی خود را به تصویر بکشد فقط سه تا کلمه توی دهانش لقلقه می شود: «خشونت، ظلم و فقدان راهی برای فرار» معتاد که شده دیگر نفهمیده با خودش، بچه هایش و زندگیش چه کار می کند. به قول خودش چند تا شوهر عوض کرده و هر بار صیغه یک نفر می شده:« دو تا زن دیگر هم با من بودند، دو سال در اتاق های کوچکی بدون پنجره حبس بودیم. مجبورمان می کردند تلفن بزنیم به مشتری ها و چیزهایی بگوییم که نمی توانم حالا بیان کنم.ذائقه هر کدامشان فرق می کرد.»

حرف های دختر ناتمام می ماند، مددکار دوست ندارد ادامه دهد یا دلش نمی خواهد پوست آسیب هایی که نام تابو را به دوش می کشد بیشتر از این کنده شود. چشم ها باز هم نگاهمان می کنند. زخم ها کهنه و زن ها انگار اینجا ته نشین شده اند …

حرفی از جبران خلیل جبران، یادم می آید: «برگی از درخت نمی افتد مگر با دانش خاموش تمامی درخت»

  • عکس تزئینی است