بازی کودکان حاشیه زاهدان با زباله ها

شنیدن نام محرومیت شاید برای برخی از مردم در حد یک کلمه باشد اما زمانی که به میان مردم این مناطق می رویم محرومیت را به معنای واقعی درک می‌کنیم مشکلات این مناطق آنقدر زیاد است که گویی بیماری لاعلاج گرفته و دیگر درمانی برای آن نیست

در کنار انبوه زباله های رها شده در شمال شهر زاهدان، دخترکی توجه ام را به خود جلب کرد که داشت با سنگ کوچکی بر روی زمین خط می کشید تا آنجا را اماده بازی های کودکانه اش کند.مرضیه بدون توجه به اینکه دپوی زباله ها چه خطراتی برای او به ارمغان دارد به کار خود ادامه می دهد و دوستانش را صدا میزند که با هم خط بازی کنند.او دستهای خاکی خود را به لباسهایش می تکاند، گره روسریش را محکم میکند و زباله های دور و اطراف و حصاری را که برای بازی آماده کرده را کنار می زند.هر روز از کوچه گذر میکند ولی چهره زشت و نا زیبای محله او را نمی آزارد انگار برایش عادی شده و انگار سالیان سال این محله را اینگونه دیده و با تمیز شدن و با نظافت دیدن کوچه و خیابان محل زندگیش بیگانه است.

زندگی در حاشیه شهر زاهدان این چشم اندازها را طبیعی کرده و اگر پسربچه ای بر روی خانه کفتر بازی نکند و بچه ای دیگر دنبال گربه ها ندود و خاک بازی نکند، زندگی شادی و نشاط معنا ندارد،کمی به جلوتر که می روم کارگری را می بینم که در گوشه ای نشسته و می گوید: حدود ۲۰ سال است که در این محله زندگی می کند و به دلیل اینکه از وضعیت مالی خوبی برخوردار نیست نمی تواند در دیگر مناطق شهر زاهدان سکونت داشته باشد.

وی که نامش ابراهیم است در حالی که دست بر سر گذاشته با آهی عمیق اشاره می کند: کوچه‌ها خاکی و باریک هستند و شهرداری هم برای آسفالت این کوچه‌ها اقدام نمی‌کند، آب مردم این محله هم کاملا شور است که آن هم گاهی روزها قطع می شود و اکثر جوانان این منطقه بیکار هستند و به شغل‌های کاذب روی آورده اند و برخی از آنها به فروش زباله و فروش آهن آلات و پلاستیک های کهنه مشغول هستند، انگار مسئولان، این محله و مردم آن را فراموش کرده‌اند.به محله ای دیگر در بالای شهر زاهدان رفتم آنجا نیز کوچه هایی را دیدم آنقدر باریک که اگر بیمار اورژانسی داشته باشند خودرو اورژانس نمی‌تواند عبور کند، مردم منطقه می گویند بارها شده است حتی خانه‌هایی در این منطقه دچار حریق شده اما خودروهای آتش نشانی نتوانسته‌اند از کوچه ها عبور کنند و کار امداد رسانی به سختی انجام شده است.

شنیدن نام محرومیت شاید برای برخی از مردم در حد یک کلمه باشد اما زمانی که به میان مردم این مناطق می رویم محرومیت را به معنای واقعی درک می‌کنیم مشکلات این مناطق آنقدر زیاد است که گویی بیماری لاعلاج گرفته و دیگر درمانی برای آن نیست، ساکنان این مناطق با همین زباله ها و بوی نامطبوع آن و انواع بیماری های ویروسی و انگلی، روزگار می‌گذرانند و صدای اعتراض آن ها هم به جایی نمی‌رسد.
کمبود فضاهای آموزشی، نبود آب آشامیدنی سالم، کمرنگ بودن حضور ادارات در این مناطق همه باعث شده در این مکان ها ارائه خدمات شهرنشینی نیز به صورت مناسب انجام نشود و همواره شاهد کوچه‌های خاکی، تکثر واحدهای مرغ پر کنی در جوار خیابان، زباله های پراکنده، عبور کانال های فاضلاب از میان محله ها و تجمع معتادان خیابانی و غیره باشیم از طرفی جوانی جمعیت، بالا بودن نرخ بی سوادی، وجود خانوارهای فاقد سرپرست، تکثر افراد فاقد شناسنامه نیز از جمله معضلات حاکم بر این مناطق است.

درک و فهم کودکانی همچون مرضیه و هم سن و سالانش که در این مناطق زندگی می کنند به این نمی رسد که باید بودجه ای تامین تا این زباله ها جمع آوری شود، او در حد توان خود زباله ها را ازوسط خیابان و اطراف خانه به یک گوشه دیگر میگذارد تا بتواند چند دقیقه به بازیگوشی های کودکانه ادامه دهد.
جنس بازی های کودکانه در بالای شهر با پایین شهر متفاوت است اما هیچ کدام از کودکان حاشیه شهر این نوع زندگی را انتخاب نکرده اند، حالا که دست تقدیر زمینه زندگی در این مکان ها را برایشان فراهم کرده باید زیبایی های زندگی را قشنگ تر برایشان ترسیم کرد، نباید خاطرات کودکیشان در کوچه پس کوچه های مملو از زباله و نخاله ثبت شود